ابلیس
part 91
+ اصلا هم شیرین نیستم
_ هستی
+ پس راحت دلتو میزنم
گاز محکمی از گردنش گرفت که آخ بلندی گفت
+ دردم گرفت
_ تنبیه حرفت بود...تو هیچوقت دل منو نمیزنی
+ راستی من باهات قهر بودم
دستشو از زیر لباسش برد و کمر برهنه اش رو لمس کرد
+ هر کاریم کنی آشتی نداریم
دازای سرشو رو شونه اش گذاشت و با صدای غمگینی گفت
_ باهام قهر نکن...دلم نمیخواد پیش منی اخم کنی وقتی کنار منی...تو بغل منی باید بخندی یا که از درد یا حالا ترکیبی لذت گریه کنی اینا قبوله ولی قهر کردنو دوست ندارم
چویا سرخ شد و سمتش برگشت
+ اتفاقی که رو تخت میوفته رو تختم میمونه...دیگه حرفشو نزن
دازای هومی کشید و برآید استایل بغلش کرد
_ لویی پیش دوستاشه...یکم با عشقم خلوت کنم مشکلی نداره؟
+ اول بزارم زمین تا بگم داره یا نه
_ خب در هر صورت من کارمو میکنم
چویا بهش خندید و دازای به خنده اش لبخند زد و بردش سمت اتاق چویا...
روی تخت درازش کرد و سمت در رفت و درو قفل کرد
+ چرا درو قفل کردی؟
_ چون مزاحم نیاد
+ مزاحم؟
_ فئودور
+ آها وایسا مگه قراره چیکار کنیم؟
دازای لباسشو در آورد و رو تخت دراز کشید و سرشو رو سینه چویا گذاشت و گفت
_ میخوابیم...اول تو باید منو بخوابونی
+ مگه بچه ای؟
_ اوهوم...چویا پسرتو بخوابون
چویا خونش به جوش اومد و محکم سرشو به سینه اش فشرد و موهاشو بهم ریخت
موهاشو آروم نوازش کرد و اونقدر این کارو تکرار کرد تا دازای خوابش برد...اما این فکر چویا بود...دازای هیچوقت نمیخوابید چون کابوس هاش اجازه نمیدادن
چویا خواست بلند شه که توسط دازای دوباره رو تخت دراز کشید
+ تو مگه نخوابیدی؟
_ نه خوابم نمیبره
دازای رو تخت نشست که چویا یهو به ذهنش رسید که وقت کرم ریختنه...البته میدونست خودشم به چخ میره ولی نمیتونست بیخیالش بشه
آروم و با یه قوس زیبای کمرش رو پای دازای نشست و دستشو رو بدن برهنه اش کشید که دازای منتظر نگاهش میکرد ببینه چیکار میکنه
دست دازای رو گرفت و دور کمر خودش گذاشت و خودش هم دقیق جایی نشسته بود که با برخورد بهش کمی تو جاش پرید اما بعد خودشو روش فشرد که دازای تک خنده ای کرد و هیچی نگفت
دوتا دکمه لباسش رو باز کرد و سرشونه هاش رو در مرز دید قرار داد ولی دازای فقط آروم کمرشو نوازش میکرد و چون رو نقطه حساسی نشسته بود میتونست بفهمه حتی ذره ای تحریک نشده
دکمه دیگه شو باز کرد و چاک سینه اش رو به نمایش گذاشت و دستشو دور گردنش حلقه کرد و زبونش رو روی لبش کشید و بلاخره حس کرد داره موفق میشه
_ هنوزم میخوای ادامه بدی؟ فکر کنم به خواسته ت رسیدی
+ یعنی میگی ولت کنم؟
_ قصدت همین بوده
+ از کجا معلوم شاید قصدم چیز دیگه ای بوده
_ امروز عجیب شدی...بچگونه حرف میزنی...ناز میکنی الانم داری شیطنت میکنی
+ میخوام بهم توجه کنی
دازای هومی کشدار کشید و روی تخت با ملایمت انداختش
_ باشه هر چی پرنسس بگه
پیشونیش رو طولانی بوسید و بعد چشماشو و بعدش هم گونه شو بوسید و بینیش رو روی لپ نرمش کشید و گاز آرومی ازش گرفت. کنار لبش رو بوسید و اون بوسه رو تا گردنش کشید و چویا یه چشمش رو بسته بود و سعی داشت از بوسه های دازای لذت ببره...اون داشت واضحا میپرسیدش و این کارش رضایت بخش بود
با ملایمت و پر از عشق گردنشو میبوسید و دوباره بوسه ای رو چشماش میکاشت
_ مو حنایی من...
بوسه دیگه ای رو پوستش زد
_ دیوونتم بیبی خوشگل من...
عاشقانه میپرسیدش و چویا به هیجان اومده بود...نمیدونست چیکار کنه و فقط به محبت هاش گوش میکرد
_ عاشق روحتم...جسمت تنت همه چیت مخصوصا اقیانوس اطلست
چویا نفس عمیقی کشید و صورت دازای رو قاب گرفت که دازای سرشو آروم چرخوند و کف دستشو بوسید
_ هومممم!!
مثل بچه گربه ای ملوس خودشو به دستش مالید که چویا بهش خندید...چطور ولش کنه وقتی این همه ازش عشق دریافت میکنه...عاشق یه خلافکار هم قشنگیای خودشو داره!
بی مقدمه لباشو بوسید و زانوی دازای رو بین پاهاش حس کرد...این آخرین شب رو به نحوه زیبایی به پایان میرسوند امروز روز اونها بود
فشار زانوش بین پاهاش باعث شد گازی از لب دازای بگیره اما این کار بیشتر فشار به بین پاهاش وارد کرد...زانوش رو آروم حرکت داد که چویا سریع چشماش خمار شد و تنش رو به تن برهنه دازای چسبوند.
+ اوممم...
زبون دازای وارد دهنش شده بود و بوسه عمیقی رو شروع کرده بودن و اونقدر لب هاشو مکید که وقتی ازش فاصله گرفت به خوبی رنگ کبودش رو به چشم دید
+ دازای اینجا...لویی هستش...
_ مهم نیست...الان فقط فقط مهم تویی
______________________________________________________
ادامه دارد...
+ اصلا هم شیرین نیستم
_ هستی
+ پس راحت دلتو میزنم
گاز محکمی از گردنش گرفت که آخ بلندی گفت
+ دردم گرفت
_ تنبیه حرفت بود...تو هیچوقت دل منو نمیزنی
+ راستی من باهات قهر بودم
دستشو از زیر لباسش برد و کمر برهنه اش رو لمس کرد
+ هر کاریم کنی آشتی نداریم
دازای سرشو رو شونه اش گذاشت و با صدای غمگینی گفت
_ باهام قهر نکن...دلم نمیخواد پیش منی اخم کنی وقتی کنار منی...تو بغل منی باید بخندی یا که از درد یا حالا ترکیبی لذت گریه کنی اینا قبوله ولی قهر کردنو دوست ندارم
چویا سرخ شد و سمتش برگشت
+ اتفاقی که رو تخت میوفته رو تختم میمونه...دیگه حرفشو نزن
دازای هومی کشید و برآید استایل بغلش کرد
_ لویی پیش دوستاشه...یکم با عشقم خلوت کنم مشکلی نداره؟
+ اول بزارم زمین تا بگم داره یا نه
_ خب در هر صورت من کارمو میکنم
چویا بهش خندید و دازای به خنده اش لبخند زد و بردش سمت اتاق چویا...
روی تخت درازش کرد و سمت در رفت و درو قفل کرد
+ چرا درو قفل کردی؟
_ چون مزاحم نیاد
+ مزاحم؟
_ فئودور
+ آها وایسا مگه قراره چیکار کنیم؟
دازای لباسشو در آورد و رو تخت دراز کشید و سرشو رو سینه چویا گذاشت و گفت
_ میخوابیم...اول تو باید منو بخوابونی
+ مگه بچه ای؟
_ اوهوم...چویا پسرتو بخوابون
چویا خونش به جوش اومد و محکم سرشو به سینه اش فشرد و موهاشو بهم ریخت
موهاشو آروم نوازش کرد و اونقدر این کارو تکرار کرد تا دازای خوابش برد...اما این فکر چویا بود...دازای هیچوقت نمیخوابید چون کابوس هاش اجازه نمیدادن
چویا خواست بلند شه که توسط دازای دوباره رو تخت دراز کشید
+ تو مگه نخوابیدی؟
_ نه خوابم نمیبره
دازای رو تخت نشست که چویا یهو به ذهنش رسید که وقت کرم ریختنه...البته میدونست خودشم به چخ میره ولی نمیتونست بیخیالش بشه
آروم و با یه قوس زیبای کمرش رو پای دازای نشست و دستشو رو بدن برهنه اش کشید که دازای منتظر نگاهش میکرد ببینه چیکار میکنه
دست دازای رو گرفت و دور کمر خودش گذاشت و خودش هم دقیق جایی نشسته بود که با برخورد بهش کمی تو جاش پرید اما بعد خودشو روش فشرد که دازای تک خنده ای کرد و هیچی نگفت
دوتا دکمه لباسش رو باز کرد و سرشونه هاش رو در مرز دید قرار داد ولی دازای فقط آروم کمرشو نوازش میکرد و چون رو نقطه حساسی نشسته بود میتونست بفهمه حتی ذره ای تحریک نشده
دکمه دیگه شو باز کرد و چاک سینه اش رو به نمایش گذاشت و دستشو دور گردنش حلقه کرد و زبونش رو روی لبش کشید و بلاخره حس کرد داره موفق میشه
_ هنوزم میخوای ادامه بدی؟ فکر کنم به خواسته ت رسیدی
+ یعنی میگی ولت کنم؟
_ قصدت همین بوده
+ از کجا معلوم شاید قصدم چیز دیگه ای بوده
_ امروز عجیب شدی...بچگونه حرف میزنی...ناز میکنی الانم داری شیطنت میکنی
+ میخوام بهم توجه کنی
دازای هومی کشدار کشید و روی تخت با ملایمت انداختش
_ باشه هر چی پرنسس بگه
پیشونیش رو طولانی بوسید و بعد چشماشو و بعدش هم گونه شو بوسید و بینیش رو روی لپ نرمش کشید و گاز آرومی ازش گرفت. کنار لبش رو بوسید و اون بوسه رو تا گردنش کشید و چویا یه چشمش رو بسته بود و سعی داشت از بوسه های دازای لذت ببره...اون داشت واضحا میپرسیدش و این کارش رضایت بخش بود
با ملایمت و پر از عشق گردنشو میبوسید و دوباره بوسه ای رو چشماش میکاشت
_ مو حنایی من...
بوسه دیگه ای رو پوستش زد
_ دیوونتم بیبی خوشگل من...
عاشقانه میپرسیدش و چویا به هیجان اومده بود...نمیدونست چیکار کنه و فقط به محبت هاش گوش میکرد
_ عاشق روحتم...جسمت تنت همه چیت مخصوصا اقیانوس اطلست
چویا نفس عمیقی کشید و صورت دازای رو قاب گرفت که دازای سرشو آروم چرخوند و کف دستشو بوسید
_ هومممم!!
مثل بچه گربه ای ملوس خودشو به دستش مالید که چویا بهش خندید...چطور ولش کنه وقتی این همه ازش عشق دریافت میکنه...عاشق یه خلافکار هم قشنگیای خودشو داره!
بی مقدمه لباشو بوسید و زانوی دازای رو بین پاهاش حس کرد...این آخرین شب رو به نحوه زیبایی به پایان میرسوند امروز روز اونها بود
فشار زانوش بین پاهاش باعث شد گازی از لب دازای بگیره اما این کار بیشتر فشار به بین پاهاش وارد کرد...زانوش رو آروم حرکت داد که چویا سریع چشماش خمار شد و تنش رو به تن برهنه دازای چسبوند.
+ اوممم...
زبون دازای وارد دهنش شده بود و بوسه عمیقی رو شروع کرده بودن و اونقدر لب هاشو مکید که وقتی ازش فاصله گرفت به خوبی رنگ کبودش رو به چشم دید
+ دازای اینجا...لویی هستش...
_ مهم نیست...الان فقط فقط مهم تویی
______________________________________________________
ادامه دارد...
- ۳۴۹
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط